۱۳۹۸ دی ۲۰, جمعه

تعبیر خواب دزد ماشین ، دزدیدن ماشین امانتی دیگران و پیدا شدن امام صادق

تعبیر خواب دزد ماشین

تعبیر خواب دزد ماشین ، دزدیدن ماشین امانتی دیگران و پیدا شدن امام صادق
تعبیر خواب دزد ماشین ، دزدیدن ماشین امانتی دیگران و پیدا شدن امام صادق همگی در سایت فال و خواب.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم تعبیر خواب سایت است مورد توجه شما سروران گرامی قرار گیرد.
همانطور که می دانید خواب یکی از نشانه های بزرگ خداوند است که می دانیم که خواب برادر مرگ است و بی شباهت به مرگ نیست.موقعی که می خوابیم روح از بدن ما جدا می شود و وقتی که می میریم هم روح از بدنمان جدا می شود.
روح در خواب به آسمان می رود و به همین دلیل است که ما خواب می بینیم و گاهی رویای صادقه می بینیم.وقتی در قرآن می نگریم بارها کلمه خواب را می بینیم و این نشانه اهمیت خواب دارد.
خواب در قرآن بنام حُلم آمده است و گاهی هم به صورت جمع آن یعنی احلام ، و گاهی منام و رویا.در احادیث به صورت رویا آمده است و از خواب های خوب بنام مبشرات نام برده شده است.

تعبیر خواب دزد ماشین معبرین غربی

اگر در خواب دیدید که ماشین شما دزدیده شده است این خواب رابطه مستقیمی با رهبری و هدایت شما در زندگی دارد.
به عبارتی این خواب به مشا می گوید که حس رهبری در شما کم شده است و دقیقا نمی دانید که می خواهید در چه مسیری حرکت کنید.

خواب دزدیدن ماشین از دیدگاه روانشناسی

اگر در خواب دیدید که ماشین شما دزدیده شده است معنی خواب شما این است که دیگر مانند گذشته انگیزه و پویایی برای کار کردن و موفقیت را ندارید.
اگر دزد ماشین شما خودی باشد معنی خواب این است که دلیل این بی انگیزگی چیزی و یا کسی در خانواده شماست.
اگر دزد ماشین خودی نبود معنی خواب این است که مشکلی در بیرون از خانواده باعث بی انگیزگی شما شده است که می تواند مثلا رکود بازار باشد.
اگر اصلا در خواب متوجه نبودید که دزد ماشین کیست معنی خواب این است که نمی دانید دلیل این بی انگیزگی چیست.

تعبیر خواب دزد ماشین گری گومز برزیلی

اگر در خواب دیدید که ماشین شما را دزدیده اند چون ماشین وسیله حرکتی شما است معنی خواب این است که شما از نظری فیزیکی مشکلی برایتان پیش می آید که می تواند از شکستگی پا تا فلج شدن هم باشد.

خواب دزد ماشین لوک اویتنهاو

اگر در خواب دیدید که ماشین شما را دزدیده اند معنی خواب شما این است که کسی و یا مشکلی باعث می شود که شما نتوانید مانند سابق در مسیر رسیدن به هدف خود حرکت کنید.
اگر در خواب دزد ماشین را گرفتید و یا شناختید معنی خواب این است که مشکل را حل می کنید و دوباره با انگیزه در مسیر رسیدن به هدف قدم خواهید برداشت.

۱۳۹۸ دی ۱۷, سه‌شنبه

تعبیر خواب سگ قهوه ای روشن ، سگ سیاه حضرت یوسف و گاز گرفتن سگ روی دست

تعبیر خواب سگ قهوه ای روشن

تعبیر خواب سگ قهوه ای روشن ، سگ سیاه حضرت یوسف و گاز گرفتن سگ روی دست
تعبیر خواب سگ قهوه ای روشن ، سگ سیاه حضرت یوسف و گاز گرفتن سگ روی دست همگی در سایت فال و خواب.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم تعبیر خواب سایت است مورد توجه شما سروران گرامی قرار گیرد.
همانطور که می دانید خواب یکی از نشانه های بزرگ خداوند است که می دانیم که خواب برادر مرگ است و بی شباهت به مرگ نیست.موقعی که می خوابیم روح از بدن ما جدا می شود و وقتی که می میریم هم روح از بدنمان جدا می شود.
روح در خواب به آسمان می رود و به همین دلیل است که ما خواب می بینیم و گاهی رویای صادقه می بینیم.وقتی در قرآن می نگریم بارها کلمه خواب را می بینیم و این نشانه اهمیت خواب دارد.
خواب در قرآن بنام حُلم آمده است و گاهی هم به صورت جمع آن یعنی احلام ، و گاهی منام و رویا.در احادیث به صورت رویا آمده است و از خواب های خوب بنام مبشرات نام برده شده است.

تعبیر خواب سگ قهوه ای روشن

اگر در خواب سگ قهوه ای ببینیم علم روانشناسی می گوید که ما روی روابط خود کنترل نداریم.
این خواب همچنین نوید یک دوست تازه را هم به ما می دهد.
اگر در خواب درگیری سگ قهوه ای ببینید معنی خواب شما این است که با نا امیدی جنبه ای از وجود خود را انکار می کنید و احساس خجالت دارید.
دیدن این سگ در خواب همچنین نشان می دهد که علایق شما با علایق نزدیکان شما خیلی تقاوت دارد و باید از این وضعیت دوری کنید.

خواب سگ از دید معبران دیگران

امام صادق
دیدن سگ در خواب چهار معنی دارد.
معنی اول دیدن سگ در خواب دشمن است .
دومین معنای دیدن سگ در خواب پادشاهی طماع است.
سومین معنی دیدن سگ در خواب دانشمند بد عمل است یعنی کسی که از علمش در راه بد استفاده می کند و همچنین خدمتکاری که بد رفتار است.
چهارمین معنی دیدن سگ در خواب مردمی هستند که خبر چین هستند.
اسماعیل بن اشعث
دیدن سگ شکاری در خواب ، دشمنی است که دشمنی اش را آشکار می کند.
اگر در خواب ببیند که سگ شگاری در حال شکار کردن است معنی این خواب این است که از دشمنی طلب دانش می کند و به خیر و منفعت هم به او خواهد رسید.
خوردن گوشت شکاری که سگ شکاری گرفته است به این معناست که به او ارث می رسد.
دور کردن سگ شکاری از خود به معنی دور شدن یک دشمن پر سود از توست.
ابن سیرین
سگ در خواب دیدن به معنای دشمنی پست اما مهربان است و سگ ماده در خواب دیدن دشمن پست زن است.
سگ سیاه در خواب دیدن دشمن خودی است و سگ سفید در خواب دیدن دشمن غریبه است.
اگر سگ به شما پارس کند معنی این خواب این است که دشمنی به شما حرف بد می زند.
اگر سگ در خواب شما را گاز بگیرد معنی این خواب این است که از دشمنی به شما آسیب و گزندی می رسد.
اگر لباس شما در خواب با آب دهان سگ کثیف شود معنی این خواب این است که شما از دشمنی خسته می شوید.
اگر سگ لباس شما را در خواب پاره کند ، دشمنی به واسطه دشمنی با شما به مالتان ضرر می رساند.
خوردن گوشت سگ در خواب به این معنی است که یک دشمن را به وسیله یک دشمن دیگر دفع می کنید.
اگر در خواب خود ببینید که در حال نان و غذا دادن به یک سگ هستید معنی این خواب این است که روزی شما زیاد می شود.
اگر در خواب سگی با شما نزدیکی کند معنی خواب این است که دشمن به شما طمع دارد و اگر شما با سگ نزدیکی کنید معنی خواب این است که شما در مال دشمن طمع کرده اید.
اگر در خواب ببینید که سگس بر شما تکیه داده است معنی این خواب این است که به دشمن اعتماد می کند و در کارتان موفق می شوید.
خوردن شیر سگ در خواب به این معناست که ترس بر شما می افتد و با دشمنی دوباره شروع به خصومت می کنید.
اگر سگ از شما فرار کند معنی این خواب این است که دشمن از دست شما فرار می کند و شکست می خورد.
دیدن سگ در خانه به این معنی است که زنی پست را به همسری قبول می کند.
اگر سگ در خواب لباس شما را به دندان بگیرد ، مال مکروهی به او می رسد.
لوک اویتنهاو
سگ در خواب نشانه ای از دوست وفادار است.
دیدن سگ هار در خواب نشان دهنده این موضوع است که خطر یک دوست شما راتهدید می کند.
سگ مهربان در خواب دیدن نشان دهنده این است که دوستی وفادار و با منفعت دارید.
بازی کردن با سگ در خواب به معنی آشتی کردن است.
شنیدن صدای سگ در خواب نشانه شادمانی است.
اگر سگی در خواب به شما حمله کند معنی این خواب این است که خطر شما را تهدید می کند.
اگر سگی در خواب شما را گاز بگیرد به معنی دعوایی بر سر پول است.
دیدن سگ شکاری در خواب به این معنی است که شما پشتکار زیادی دارید و این تلاش و پشتکار شما را به همه چیز می رساند.
دیدن سگ بسته و یا سگی در قفس به این معنی است که شما دشمنی دارید که نمی تواند به شما آسیب برساند.
دیدن سگی که زنجیر شده است یک هشدار است که باید مراقب دزدان باشید.
اگر در خواب خود سگ هایی را دیدی که در حال دعوا هستند و همدیگر را گاز می گیرند به معنای یک دعوای خانوادگی است.
زدن یک سگ در خواب نشانه ای از وفاداری است.
شنیدن صدای سگ ، آن صدایی که سگ در حال درد می کشد به این معنی است که باید به حرف های انسان های خیر خواه اطراف خود گوش دهید.
شنیدن صدای پارس سگ نشان دهنده این است که باید احتمال دزدی و یا خطر آتش سوزس اطراف شما وجود دارد.
دیدن سگ باردار در خواب به این معنی است که به زودی کسی وارد زندگی شما می شود که آرامش و شادی را وارد زندگی تان می کند.
منوچهر مطیعی
دیدن سگ آشنا در خواب به معنای دوست است و اگر سگ غریبه باشد خطرناک است و موجب مزاحمت.
اگر سگ دنبال شما بیاید و آرام باشد و به حرف شما گوش دهد نتیجه می گیریم دوستی حمایتگر است که می توانید به طور کامل به او اعتماد کنید.
اگر سگ غریبه در خواب ببینید معنی این خواب این است که باید مراقب اطرافیان خود باشید.
اگر سگی غریبه به شما حمله کند دشمن پستی دارید که در صدد ضربه زدن به شماست.
شنیدن صدای سگ غیبت و بدگویی شما است ولی اگر صدای سگی را که می بینید بشنوید معنی این خواب فحش و ناسزا است.

۱۳۹۸ دی ۱۴, شنبه

تعبیر خواب انار ، امام صادق قرمز برای زن باردار دادن و گرفتن به دیگران از نظر حضرت یوسف

تعبیر خواب انار

تعبیر خواب انار ، امام صادق قرمز برای زن باردار دادن و گرفتن به دیگران از نظر حضرت یوسف
تعبیر خواب انار ، امام صادق قرمز برای زن باردار دادن و گرفتن به دیگران از نظر حضرت یوسف همگی در سایت فال و خواب.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم تعبیر خواب سایت است مورد توجه شما سروران گرامی قرار گیرد.
همانطور که می دانید خواب یکی از نشانه های بزرگ خداوند است که می دانیم که خواب برادر مرگ است و بی شباهت به مرگ نیست.موقعی که می خوابیم روح از بدن ما جدا می شود و وقتی که می میریم هم روح از بدنمان جدا می شود.
روح در خواب به آسمان می رود و به همین دلیل است که ما خواب می بینیم و گاهی رویای صادقه می بینیم.وقتی در قرآن می نگریم بارها کلمه خواب را می بینیم و این نشانه اهمیت خواب دارد.
خواب در قرآن بنام حُلم آمده است و گاهی هم به صورت جمع آن یعنی احلام ، و گاهی منام و رویا.در احادیث به صورت رویا آمده است و از خواب های خوب بنام مبشرات نام برده شده است.

تعبیر خواب انار از دید امام صادق

دیدن انار شیرین در خواب سه معنی دارد که در زیر به آنها اشاره می کنیم.
معنی اول دیدن انار شیرین در خواب جمع کردن مال و اموال است.
معنی دوم دیدن انار شیرین در خواب زن خوب و با ایمان است.
معنی سوم دیدن انار شیرین در خواب شهر آباد و خرم است.
اگر در خواب دیدید که انار ترش می خورید معنی خواب شما غم و اندوه است.

خواب انار جابر مغربی

اگر در خواب ببینی که انار ترش می خوری معنی خواب چه فصل انار باشد و چه فصل انار نباشد خوب نیست و اشاره به غم و غصه دارد و بهتر است صدقه بدهید.

تعبیر خواب انار ابن سیرین

اگر در خواب ببینید که انار شیرین می خورید معنی خواب شما جمع کردن مال و ثروت است.
دیدن و خوردن انار ترش در خواب نشانه غم و اندوه است که به شما می رسد.

خواب انار حضرت دانیال

دیدن انار در خواب مال و اموال است ولی این مال و اموال به اندازه سعی و همت توست
دیدن انار در غیر فصل خود خوب نیست و معنی بدی دارد.
اگر در خواب خود درخت انار ببینید معنی خواب شما شخصی است که مال و ثروت زیادی دارد.
البته دیدن درخت انار به زن ثروتمند و شایسته هم اشاره می کند.
اگر در خواب دیدی که از درخت انار ، انرا می چینی و می خوری معنی خواب این است که از زنی زیبا و شایسته مالی به تو می رسد.

۱۳۹۸ دی ۱۱, چهارشنبه

شعر در مورد شهرت ، شعر زیبا در مورد شهرت داشتن و پیدا کردن از شاعران بزرگ

شعر در مورد شهرت

شعر در مورد شهرت ، شعر زیبا در مورد شهرت داشتن و پیدا کردن از شاعران بزرگ
شعر در مورد شهرت ، شعر زیبا در مورد شهرت داشتن و پیدا کردن از شاعران بزرگ همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد شهرت

شعر و شعار نیست ، دل مفلس من است
در گوی عشق تو گدا و مست و بیقرار
آن شهریار نیست ، نگاه تر من است
بوی تو را ز نم نم باران شنیده ام
باران که کذب نیست ، حدیث طهارت است
نامت بهار ، طبع تو گل ، شهرت تو آب
یادت به واپسین نفسان در سر من است
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهرت طلبی

ای تشنگان شهرت وای سارقان نام
تف بر دورویی و نیرنگ ومکرتان
لعنت به شیر مادرهرزدورنگتان
ای پست مایگان فرو روح بد نهاد
این بود آن بهشت برین در زمین پست؟
بردید سادگان زمین را به ناکجا
خوردید مفلسان زمان را خدا خدا
روزی به نام مردم مسکین چه ها کنید
روزی به کام خود همگی را فدا کنید
ای خاک بر سرم که اگر تیغ عدل بود

شعر درباره شهرت

«ای کاش با تو هیــــــــچ مقابل نمــی شدم»
ای بیـــوفا برو کـــــــه شبســــتان خاطرم
دیگـــر نه جای جلوهء ذوق وصال توست
زآندم که پی به راز نهـــــــــان تو برده ام
کابوس خواب راحتم هر شب خیال توست
رفتی دگرمیا که درین دل نه جای توست
میخـــــــواستم ز پرتو پنـــــــــدار تابناک
نور چـــــــــــراغ خلوت اندیشـه ام شوی
میخواستم چو مـــرغ سبکــــــــبال آرزو
تا آخرین دیار خــــــــدا همـــــرهم روی
اکنون بخویش گریم و بر آرزوی خویش
در آسمـــــــــان روشن اشعـــــار دلکشم
دیگــــر نتابد اخـــــتــر چشمان مست تو
گردیده چهــــــــره ات به غبار گنه نهان
خاموش گشته شــمــــع محبت بدست تو
دیگـــر تو آن ستارهء رخــشنــده نیستی
ای بیـــوفا که شهــــرت هنگامه خیز تو
مرهون شورعشق من و نالهء من است
گر بر سر وفـــای تو شد نام و ننگ من
پاداش آن بدست تو پیمان شکستن است ؟؟؟
نی نی تو قـــدر عشق ندانسته ای هنوز
بگــــــذاشتم ترا به هوس های شوم تو
پنداشـــتم چــــنان که نه ای آشنای من
شبها برو به خــــــــلوت دیوان پارسا
برهرلبی که خواست دلت بوسه ها شکن
دیگــــر تو آن فــرشتهء پارینه نیستی
زین بعد بر مـــزار تمــــــنا کنم فغان
آینده را به ماتم بگــــــــــذشته نسپرم
دامان دل به اشک غمت شستشو دهم
وز سیــنه داغ مهـــر ترا پاک بسترم
دیگر نه اعتــــــــماد به هر بیوفا کنم
«ای کاش با تو هیــــــــچ مقابل نمــی شدم»
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعری درباره شهرت

تو چه میدانستی
همه گوشه های شهرت
داستانها دارد
قصه های سرد دارد
عنوانش “درد” است
جنوب را گویند
گرم است
پس چرا در شهر که میروم
من به جنوبتر
سردتر می شود اندامم
…
بچه هایش دزدیدند
“چه کسی؟”
شوهرش
“پدر فرزندان؟”
آری
پدر خشمگین فرزندان
انتقام می خواهد
قصه های دردهای او را
خواهند داد تاوان
جوجه های سرگردان
باید پرداخت کنند
“جوجه های نوشی؟”
آری. ناشا و آلوشا
…
دخترک
این هم
نوشی نامش بود
صبح امروز ۲۰ تومان
مزد رنجهایش بود
از پسر پرسیدم:
“خوب بود؟”
“آری، آری. عالی
گرچه پولش کوفتش باشد الهی”
اینجا بالا بود
شمال شهر است اینجا
گرم است
حرفهای پسرک داعتر میکندم
از خشم است
…
تو چه میدانی
آنجا چه بلاها داریم
تو که گرمی به شراب و مستی
بغل این و آن میرقصی
از تو دلگیر شوم؟
نه تو نمیدانی چقدر پستی
به یاد نداری
زادهء شهرمان هستی
شهر آوارگان تا ابد آواره
تو چشمهایت هم بستی
به همه رنجهایم
به همه رنجهایش
به همه رنجهایی که خودت می دانی
که درون تو هنوز میلولند
تا ابد
به همه نادانیهای خودت
یا به دانستن این که
تو هم نوشی هستی
چشمهایت بستی
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهرت

دیوانه ی عشقم من و
مجنون نگاهی
با گنج هنر فارغم از مالی و جاهی
گلشن دلم از منظره ی روی سپیدی
روشن شبم از شعشعه ی چشم
سیاهی
با بال سخن شب همه شب ابر نوردم
گویی که نسیمی بردم چون پر کاهی
از شوق به رقص آوردم چامه ی نغزی
آن گونه که رقصد ز دم باد گیاهی
گه زخمخ به دل می زندم پنجه ی سازی
گاهی به نوا می کشدم شور سهگاهی
ما مشعل عشقیم و کند محفلمان گرم
آتشکده ی شعر تری شعله آهی
یعقوب زمانم من در خلوت شبها
گریم ز غم یوسف افتاده به چاهی
ای مدعی ای آنکه به دشنام پیاپی
ما را بنوازی ز حسد گاه به گاهی
در غیبتم از رشک شنیدم شب و روزت
باشد شب طاعون زده یی روز تباهی
اما به حضورم همه تن مدح تمامی
گاهی به زبانبازی و گاهی به نگاهی
ای
دوست بر و دست به دامان خدا زن
جز او نبود ما و تو را پشت و پناهی
از مهر خداوند کلامم بدرخشید
چون در دل شب های سیه پر تو ماهی
ما را مزن ای یار که در عرصه ی گیتی
جز شهرت دیرینه نداریم گناهی
برو از سخن های من از اهل سخن پرس
دانم که تو خود نیز بر این گفته
گواهی
مهرت به دل اندوختم و از تو گذشتم
امید تو هم بگذری از کینه الهی
این دفتر شعرم چه بخوانی چه نخوانی
من شهر هی شهرم چه بخواهی چه نخواهی

شعر در مورد شهرت طلبی

چشمی به بادها سپرده ام
دلی
چنانکه برگ سبزی
به منقار کبوتری
فراز شهرت سرگشته ام
گرد بامت می گردم
و بر آن حیاط کوچک که از کف آن
چون
نهال میخک دوردستی
جلوه می کنی
بی قرار می شوم و
دل دل می زنم
به سنیه ابر و به منقار کبوتر
شعرم از جنس گیاه و آتش است
سرو است
که صدای بلند سبز مغرور دارد
و فرسوده که شود
درخت گلگون شعله خواهد شد
آمیزه آتش و سبزینه است کلامم
زمستان گرمت
می کند
بهار منظرت را می آراید
و تابستان که فرارسد
سایه می اندازد تا دراز بکشی
و زنبوران خورشیدی را نظاره کنی
هر کجای جهان باشی
دلی به پاره ابری و چشمی
به منقار کبوتری توان سپرد
مپندار که دیده نمی شوی
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهرت

بانوی شعر من
عاقبت، آخر ندانستم که شهرت چیست؟
و شاید هم تا زنده باشم من ندانم چیست؟
آنکه این زیباتر بگوید
هم ندانم کیست؟
خواه یا ناخواه ،…
آه از این باور جانکاه،
عکسی از برهنگی من
تندیسی از تنانگی تو ،…
معروفیتت را قلم زدم
شهرتت را هرگز،…
شعر تنت را ببر از دامن
خاک بر سرِبی غیرتمان بکنند.
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعری درباره شهرت

از ناز نگاهت به در آمد پدر من
میسوزد از این عشق سراپا جگر من
هر دم به خیالت کشدم تاب جوانی
میدانم از این کار نهد سر به سر من
سرمستم از آهنگ صدایت سخنی گو
لبریز شود با نفست گوش کر من
از منزل جانان خبرم نیست، نشانی
یارب نظری کن که بیفتد گذر من
وز ناله ی شبهای سیاهم چه بگویم
من ماتم، از این گریه شب تا سحر من
تا مهلت من از ملک الموت سر آید
از سر نبرد نام تو را خیره سر من
بر طاق کلیسا نگری کن که ببینی
هم نام تو تصویر همان یک نفر من
این بیت من از شهرت یار است و مراد
مردی کن و بنگر به دل در به در من

شعر در مورد شهرت

فراوانی اگر چه رفته بر باد
فراوان فراوان است استاد
تعجب می کنی چشمت شده گرد
که در این شهر اصلا نیست شاگرد
به این جا بنگری استاد بینی
به آن جا بنگری استاد بینی
میان کوچه و بازار استاد
کنار دکه سیگار استاد
توی رادیو سه تا استاد حراف
کنار پارک، چند استاد علاف
خزان چون برگ ها از باد ریزد
چو برگ از شاخه ها استاد ریزد
اگر داری هوای نغمه خوانی
مکن تعلیم نت تا می توانی
چه حاصل از مرارت های سنگین
صدا سازی و نت خوانی و تمرین
اگر راه میان بر را بدانی
شوی استاد در آواز خوانی
مگو اهل هنر شهرت گریز است
کلید گنج شهرت زیر میز است
سخاوتمند باش و صرف کن مال
که تا استاد گردی ظرف یک سال
به جای در کلاس درس ماندن
شوی استاد با تیتراژ خواندن
اگر داری هوای شعر در سر
سوادت هرچه کمتر، شعر بهتر
همین که شعر گفتی هستی استاد
که شعریدن سواد اصلا نمی خواد
تو که شعرت شبیه معجزاته
چی کار داری که شاعر بی سواته
چو عکس و تیپ شاعر هست جالب
چه سود از بحث وزن و سبک و قالب
ز دست صاحبان سبک فریاد
خودت بنیان گذار سبکی استاد
خوشا سبکی که استادش تو باشی
خوشا برجی که میلادش تو باشی
در آن برجی که میلاد تو باشد
که باشد آنکه استاد تو باشد
مبارک باد میلادت همه سال
تو استادی تو استادی به هر حال
تو خود استاد مادر زاد بودی
همان از کودکی استاد بودی
تو استادی و دل از ما ربودی
مدیرکل استادان تو بودی
تو استادی و شاگردانت استاد
ز دست کثرت استاد فریاد
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهرت طلبی

موج گل بیتو خار را ماند
صبح شبهای تار را ماند
بفسون نشاط خون شده ام
نشه من خمار را ماند
چشم آئینه از تماشایش
نسخه نوبهار را ماند
زندگانی و گیر و دار نفس
عرصه کارزار را ماند
گل شبنم فروش این گلشن
سینه داغدار را ماند
چند باشی زحاصل دنیا
محو فخری که عار را ماند
شهرت اعتبار تشهیر است
معتبر خرسوار را ماند
دود آهم زجوش داغ جگر
نگهت لاله زار را ماند
می کشندت زخلق خوش باشد
جاه هم پای دار را ماند
تا نظر باز کرده ئی هیچ است
عمر برق شرار را ماند
مژه واکردنی نمی ارزد
همه عالم غبار را ماند
محو یاریم و آرزو باقیست
وصل ما انتظار را ماند
بیتو آغوش گریه آلودم
زخم خون در کنار را ماند
سایه را نیست آفت سیلاب
خاکساری حصار را ماند
نسخه صد چمن زدیم بهم
نیست رنگی که یار را ماند
مژه خون فشان (بیدل) ما
رگ ابر بهار را ماند
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهرت

صفای حال ما مغشوش رنگیست
عدم را نام هستی سخت ننگیست
زقید سخت جانیها مپرسید
شرار ما قفس فرسود سنگیست
بهر جا بال عجز ما گشودند
پر پرواز نقش پای لنگیست
نواهائی که دارد ساز زنجیر
زشست شهرت مجنون خدنگیست
جهان گرد سویدای که دارد
زداغ لاله این صحرا پلنگیست
سراپا بالم وازم عجز طاقت
چو گل پروازم از رنگی برنگیست
چو شمع از فکر هستی می گدازم
بغل واکردن جیبم نهنگیست
شکستن ساقی بزم است هشدار
می و مینا و جام اینجا ترنگیست
جهان جنس بد و نیکی ندارد
توئی سرمایه هر جا صلح و جنگیست
بیکتائی طرف گردیدنت چند
خیال اندیشی آئینه زنگیست
نوا پرورده عجزیم (بیدل)
درین دریا خم هر موج چنگیست

شعری درباره شهرت

دل زاوهام غبارآلود است
زنگ آئینه آتش دود است
عمرها شد که چو موج گهرم
بال پرواز قفس فرسود است
طرف عجز غرور است این جا
سجده ها آئینه مسجود است
معنی شهرت عنقا دریاب
شور معدومی ما موجود است
گر شوی محرم انجام طلب
نقش پا آئینه مقصود است
غنچه گل کن که درین عبرتگاه
خنده را چاک گریبان سود است
بر دل کس نخوری از دم سرد
وعظ بیجا همه جا مردود است
زخم دل ضبط نفس میخواهد
غنچه را بستن لب بهبود است
تشنه مردند شهیدان وفا
آب شمشیر تو خون آلود است
(بیدل) از هستی موهوم مپرس
ساز بنیاد نفس نابود است
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهرت

غنچه سان بی در است خانه ما
بیضه گل کرد آشیانه ما
همچو شبنم درین چمن محو است
به نم چشم آب و دانه ما
بال بربال شهرت عنقاست
رنگ آرام در زمانه ما
نیست جز شعله خاک معبد عشق
جبهه سوز است آستانه ما
خواب راحت نه ایم دردسریم
مشنو از هیچکس فسانه ما
ناتوان طایر پرکاهیم
گردباد است آشیانه ما
ننشیند مگر بخاک درت
اشک بیدست و پا روانه ما
میکشد انفعال آزادی
سرو از آه عاشقانه ما
شعله آهنگ خون منصوریم
ساز ما سوخت از ترانه ما
حیله زندگی نقاب فناست
کاش روشن شود بهانه ما
دل جمع این زمان چه امکانست
ریشه گل کرد و رفت دانه ما
بس بود همچو دیده (بیدل)
شوق دیدار شمع خانه ما
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهرت طلبی

از سفر می آئی و تاراج حسرت کرده
کاروان حسن یوسف نیز غارت کرده
در کجاهست اینچنین معموره انصاف ده
شهر دلها دیده را یغمای راحت کرده
چون گوارا نیستی ای غم چرا در کام ما
همچو آسایش پیاپی بی حلاوت کرده
شاد بادا روحت ای مجنون که هنگام وفا
در حق من درد بیدرمان نصیحت کرده
این صفا اسلامیانرا نیست ای زاهد مکن
بامغان در سومنات امروز طاعت کرده
ذره دنیا بصد جان میفروشم بیع کن
ای که از بی مایگی اظهار همت کرده
عرفی از ننگ شریکان لب فرو بستن خطاست
چون توانی ترک شهرت کن که شهرت کرده

شعر درباره شهرت

تلخرو از هر نسیم سهل چون دریا مشو
تیغ اگر چون موج بارد بر سرت از جا مشو
آفت شهرت ندارد خلوت در انجمن
بهر شهرت گوشه گیر از خلق چون عنقا مشو
بر رخ هر کس که نگشاید ازو دل چون نسیم
در گلستان جهان چون غنچه گل وا مشو
موج دریا را حجاب دیدن ساحل مکن
در میان کار دنیا غافل از عقبی مشو
می توان تا گشت باغ دلگشا اطفال را
همچو مجنون گردباد دامن صحرا مشو
چون به احسان می توان آزادگان را بنده کرد
از بخیلی بنده سیم و زر دنیا مشو
دولت از دست دعا دارد حصار عافیت
در بزرگی غافل از دریوزه دلها مشو
قطره در گوهر ز موج انقلاب آسوده است
مرد طوفان حوادث نیستی دریا مشو
رشته مریم چه باشد تا ز هم نتوان گسیخت؟
پای بند رشته آمال چون عیسی مشو
صائب از شبگیر راه دور کوته می شود
پای خواب آلوده این دامن صحرا مشو

۱۳۹۸ دی ۷, شنبه

تعبیر خواب استخر ، یونگ پر از ماهی و شنا در استخر امام صادق به چه معناست

تعبیر خواب استخر

تعبیر خواب استخر ، یونگ پر از ماهی و شنا در استخر امام صادق به چه معناست
تعبیر خواب استخر ، یونگ پر از ماهی و شنا در استخر امام صادق به چه معناست همگی در سایت فال و خواب.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم تعبیر خواب سایت است مورد توجه شما سروران گرامی قرار گیرد.
همانطور که می دانید خواب یکی از نشانه های بزرگ خداوند است که می دانیم که خواب برادر مرگ است و بی شباهت به مرگ نیست.موقعی که می خوابیم روح از بدن ما جدا می شود و وقتی که می میریم هم روح از بدنمان جدا می شود.
روح در خواب به آسمان می رود و به همین دلیل است که ما خواب می بینیم و گاهی رویای صادقه می بینیم.وقتی در قرآن می نگریم بارها کلمه خواب را می بینیم و این نشانه اهمیت خواب دارد.
خواب در قرآن بنام حُلم آمده است و گاهی هم به صورت جمع آن یعنی احلام ، و گاهی منام و رویا.در احادیث به صورت رویا آمده است و از خواب های خوب بنام مبشرات نام برده شده است.

تعبیر خواب استخر امام صادق

دیدن استخر در خواب چهار معنی دارد که در زیر به آنها اشاره می کنیم.
معنی اول دیدن استخر در خواب مردم با منفعت است.
معنی دوم دیدن استخر در خواب مردی ثروتمند است.
معنی سوم دیدن استخر در خواب جمع کردن مال است.
معنی چهارم دیدن استخر در خواب عالم بزرگ است.

خواب استخر ابن سیرین

دیدن استخر و حوض در خواب علم و دانش است.
اگر در خواب ببینی که خود را با آب استخر می شوری معنی خواب ترک گناه کردن است.
اگر در خواب دیدید که آب استخر را می خورید و لذت می برید معنی خواب سلامتی در طول عمر است و زیاد شدن مال و ثروت است.

تعبیر خواب آنلی بیتون

دیدن استخر در خواب این است که شانس و اقبال شما ثابت می ماند.
اگر در خواب یک استخر گل آلود دیدی معنی خواب این است که در خانواده خود دچار مشاجره می شوید.

خواب لوک اویتنهاو

اگر در خواب خود استخر پر آب و زلال ببینی معنی خواب این است که به سود و خوشی می رسید.
اگر در خواب یک لااستخر پر از ماهی ببینید معنی خواب این است که اتفاقات خوبی در زندگی شما می افتد.
اگر در خواب دیدید که به استخر می روید معنی خواب این است که در زندگی سلامتی خواهید داشت.
اگر در خواب دیدید که در آب استخر شنا می کنید معنی خواب این است که سلامتی و ثروت در آینده زا شما جدا نخواهند شد.
هر چه استخری که در خواب می بینیم عمیق تر باشد معنی آن در دنیا بهتر است و نشانه دهنده خوبی های عمیق تری است.
اگر در خواب یک استخر کثیف و لجن آلود را دیدید که بوی بدی هم دارد معنی خواب این است که به شما غم و غصه می رسد و ممکن است تا یک مدت رنج های زیادی در زندگی شما و اطرافیان به خصوص خانواده و دوستان صمیمی شمااتفاق بیفتد.

۱۳۹۸ آذر ۳۰, شنبه

شعر در مورد کازرون ، شهر گلن و شعر نصرالله مردانی در مورد کازرون با لهجه کازرونی

شعر در مورد کازرون

شعر در مورد کازرون ، شهر گلن و شعر نصرالله مردانی در مورد کازرون با لهجه کازرونی
شعر در مورد کازرون ، شهر گلن و شعر نصرالله مردانی در مورد کازرون با لهجه کازرونی همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد کازرون

دوباره حرف دلم در گلوی لعنتی است
تمام ترسم از این آبروی لعنتی است
شبی می‌آیم و دل می‌زنم به دریا ها
و این بزرگترین آرزوی لعنتی است
زمین چه می‌شود ؟ آه… ای خدای جادوگر
بـگو چه در پی این کهنه‌گوی لعنتی است ؟!!
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد کازرون

دیگه رَف سییُوی زمسّون ، چه خوشن هَوُی باهار
بَلییوی تو دشتِ بَرم ، سرو کَلونی ، عَبدویی
ماس و کَنگر وادو کاشنی وا تیتُوی سرخ و سفید
دشت پشت کو دوون و انگورای جور وا جورش
پیرسوکا دووار واگَشتَن اومدن تو چال قدیم
لمریک و ببر و کوی طَرَف بُرونجون وا نودون
چشمه اسهلی کاسکون پُر پَر سیاوشون
ای خدا چَن سالین که سهمِ بارونمو کمن
تو پریشون عزیز جِرخَتون اُو دیگه نی
آخ چه حیف بی پریشون وا لو مبُونوی پُر از مُوهیش
وَل بازم شهرمو سبزن بَه خصوص روزای بهار
ای هَمَش نظر خدان ای نعمتا و برکتا
صَحرو هُوی پُر بابونه و کاشنی و زیر سایه کُنار
حاصِلوی گُنُم وا جُو ، دشتِ تو گَلگون و خومه زار
پُوی او سَرو شیر و تیتَره و عطر بهار
یاد او وختا که دوت گیرُش میشو شیش هف هزار
بلبلا مس میکنن آدم ، تو هر بید و چنار
او قرچه و دو حوضیک زدنش پشت حصار
کُوکِ مَسّوی توی کُو هی می کنن بوس و کنار
دیگه نَمیان پَریشون باهاندِه های بی شمار
اَ بَسی که چاه زدن صَحرو داروی گوشوُ کنار
حال بَه جوی او فیروزه نِشِسّه جاش یِه شوره زار
محض هَم اییم مسافر میا توش قطار قطار
شکر داره عام بَخدا ، وَل نَمکُنیم یک از هزار

شعر سعدی در مورد کازرون

تو دِلُم مُنده که بی‌غصه یه روز شُو بُکُنُم
یا مِثِ خلقِ خُدا شُو کِه می‌شه خُو بُکُنُم
می‌دِرُوشُم زیرِ بارونِ غَمِت سِیلُم کُ
تا تو بُرشَنگِ چیشِت کیفِ تو اُفتُو بُکُنُم
جیگَرِت مِثل آهانَن می‌دونُم آم بَخُدا
ایقَدَر ناله بِدُم تا جیگرِت اُو بُکُنُم
نَب چِیطُو وَختی مُ مُردُم تو نَگُفتی ای کی بی
نه خودت گفتی بیمیر سیم تا مُ سیت تُو بُکُنُم
مُ سَلَلوتَرُم اِی آسمون اَی نقل ایَن
تا رو دَسِّت بِزَنُم چرخِ تو چَرخُو بُکُنُم
اُرسی کانِی دو سه سال پیشِ دِ ای حرفا نداره
چِقَه واکسِش بِزَنُم رُورُوَکِش نُو بُکُنُم
کازرون سر همه چیش دود گَزایِل نداره
کاشکه دانشکده تعطیل می‌شُ تا رُو بُکُنُم
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر کازرون

عِید اومَه، بی اُرسیا، پُشین خداخدا کنیم
رو خارا وا پُی پَتی سفره ی دِلمو وا کنیم
اَ کاکُل زرا بیگیم اُرسی چِنَن جومَن چِنَن
یا وا مهر و زور علی عِیدشو شُو سیا کنیم
اِی هَمون گُرِّه تِراقِ عِیش کوشککا بیشیم
می پُکیم اَی یِه نظر سِیلِ تو چیش اونا کنیم
تا بیابونَم چیوی نو می کٌنه بَر تُلَکاش
تَپه ما کِی می تونیم بر گُلکا چیا کنیم
ای همه اُرسی تو دُنیانُ، هزارون پاپَتی
پاپُرا کی یَن که ما سِیلِ چیوی اونا کنیم
دِ گُلا قاغذی یَن گُل بوسونی خیزُم شُه رَه
کو دِ حوصَله ی که سِیل گُمپٌلَک گُلا کنیم
نه باهارش باهارن، نَه عید نوروزِش روزَن
عید او وَختی ین که دِل اَ دلبَر آشنا کنیم
چه باهاری یَن که اِسمش میا آم بوش نَمی یا
ناغارِه ی دُوُل چِنَن سِیلِ صدُی خدا کنیم
چه خوشَن دُوار بیشیم عین قدیما که بیدیم
نون صادق بخوریم دنیا اَ دل جدا کنیم
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه در مورد کازرون

تیر دَر رُوَن آخ خونُمی تیرُم شکار کُردُم
سی اَه نِمونِ روزِگار هَمبونِه بار کِردم
بازی نبی راس راسی بی، مانکه اونا می کُشتن
سیخ شُه موهام سی دُشمنم بس قیرُقار کِردُم
چِلّه تو جون زِمسو رسی تا کُنداهام تکون دا
ریشه ی گُلُم سُختُ مو گِریُه ش شُوِ تار کِردُم
دود کورُکا یَواش یَواش تا پَسُوهام گِرُفتهَ ن
یُو زَ سَرُم تو دِل خزون مِیلِ باهار کِردُم
تا چِنگِ اُفتُو دراومَه دودکورَکا گُرُختن
چولوس گُلُم اَلُو زدُم وا تو چالُ مار کردُم
کَتوک شدن تا خشک و تر هر چی دیدن سُرُندَن
اَلو بی دودیک مو دیدم هَوُی مزار کردُم
اَ سوزِ سرما وا جومَن مورجومه خوردِه ی تَنم
لیتَک بیدُم آم سی سَرُم، تَنُم دیوار کردُم
خدا قرآن خمینی ها هِی زَه تو تاق پوروقشو
سِیل و تیغو نشو کَم کَمَک اَ کار بی کار کردُم
اُی زمونه ی بَعدِ ماها مو بهمَنُم تو دنیا
سی شاه کِه رَه، مِی مو ایقَه هینار هینار کردُم

شعر حافظ در مورد کازرون

همیشه خواستم پر درد باشم
چو کوهستان سریر گرد باشم
همیشه خواستم تا خانه ی عشق
غریب و خسته و شب گرد باشم
و یا در شادی سبز علف ها
گیاهی بی نشان و زرد باشم
همیشه خواستم دردانه تا نور
چو باران شرح آه سرد باشم
میان واژه های گرم فریاد
کلام بی حصار درد باشم
به دل گفتم کمی آرامتر گیر
که چون فرهاد شیرین درد باشم
و یا تا لحظه های سبز دیدار
پریشان و بیابان گرد باشم
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعری درباره کازرون

سر حیرونُ، دِل ویلونُ، وُی وُی تو گولومَن
چِل، چلّه یِ گُردَه م می تِکِه هُی پیشِ رومَن
مِزلِنگِ چیشُم وارنِه شُده بس می دِرٌوشُه
عُمرِت واپیچه دنیا که اَز دَم دِ حرومَن
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر کازرون

بانوی بی کسی فریاد یاران می کنم
در کویری خشک و سوزان رقص باران می کنم
برفراز موج ها با زورقی بی بادبان
در تکاپوی ظفر پارو به دندان می کنم
با ترنم های دیرینم به گلگشت بهار
مویه در سوگ عزیزان هجر یاران می کنم
در خزان زندگی با رویش سبز خیال
شاخه های خویش را در نور عریان می کنم
یوسف صحرای عشقم در هوای حُسن یار
با درای کاروان آهنگ کنعان می کنم
ور چه در تاب است طبعم از سرودن این زمان
خون دل را اختر شب زنده داران می کنم

شعر در مورد کازرون

نگاه خسته ام را در به در کرد
پگاهم را غروبی آه ور کرد
شبی در کوچه باغ خاطر خویش
مرا آواره کرد و خود گذر کرد
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد کازرون

از چِنگِ سَحَر تا بُنگِ شوم حیرونُم
بی بارِ تو آسیّو وُ سرگردونُم
دِسّ نَی رو دِلُم عامزُ که اِی هَمذا نَجِرکِه
خون فورِّه می دِه تو دِلچِه ی پیرشونُم
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر سعدی در مورد کازرون

ز کازرون نروم گر برآید از دستم
که من فریفته صبح کازرون استم
من از هوای فرح‌بخش صبح شهر شما
چو مرد باده زده، دل نشاط و سرمستم
تبسم شفق کازرون چه خوش باشد
به چون منی که به لبخند یار دل بستم
سپیده چون که دمید و نسیم صبح وزید
مرا بپای، که من مست رفته از دستم
تو سیمگون شفق کازرون اگر بینی
شوی گواه که من وصف آن نیارستم
در این سفر، من دلداده چون دگر یاران
به مهر مردم این شهر، دل بپیوستم
چنان ز شهر شما لطف دیده‌ام و صفا
که تا ابد دل شیدا به مهر آن بستم
من از دیار شما می‌روم به پای مجاز
چرا که من به حقیقت نمی‌توانستم

شعر در مورد شهر کازرون

سلامی با صفای دل زخاک پاک کرمانشاه
نثار کازرون و آن بهشتی شهر ایرانی
به غیر از حسن و آبادی، نمی بینم در آن وادی
خدایا حفظش از بد کن، چو کردی حسنش ارزانی
به دریا دل زن ای جان و به دریای پریشان آ
که از سیمای دل شویی در آن دریا پریشانی
همانجا چشم نرگس* بوس و مستی را بهانه ساز
نظر بر نازنینان کن، اگر راز نظر دانی
وگر خواهی تمدن را به دوران کهن بینی
برو بنگر به بیشاپور و آن آثار ساسانی
بنازم من بدان ملکی که جاویدانه می نازد
به فرهنگش هرایرانی، به سلمانش مسلمانی**
الا! در فارس آیین ادب را خوش به جا آری
که آنجا تخت جمشید است و اورنگ سلیمانی***
سخن کوته کن ای غافل! به صدر انجمن بنگر
تورا در محضر حافظ نمی زیبد سخنرانی
به پایان آرم این نامه، حکایت همچنان باقی
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر حافظ در مورد کازرون

در این شهرباری به سمعم رسید که بازارگانی غلامی خرید
شبانگه مگر دست بردش به سیب ببر درکشیدش به ناز و عتیب
پری چهره هرچ اوفتادش به دست ز رخت و اوانیش در سر شکست
نه هرجا که بینی خطی دل فریب توانی طمع کردنش در کتیب
گوا کرد بر خود خدای و رسول که دیگر نگردم به گرد فضول
رحیل آمدش هم در آن هفته پیش دل افگار و سربسته و روی ریش
چو بیرون شد از کازرون یک دو میل به پیش آمدش سنگلاخی مهیل
بپرسید کاین قله را نام چیست؟ که بسیار بیند عجب هر که زیست
کسی گفتش این راه را وین مقام بجز تنگ ترکان ندانیم نام
برنجید چون تنگ ترکان شنید تو گفتی که دیدار دشمن بدید
سیه را بفرمود کای نیکبخت هم این جا که هستی بینداز رخت
نه عقل است و نه معرفت یک جوم اگر من دگر تنگ ترکان روم
در شهوت نفس کافر ببند وگر عاشقی لت خور و سر ببند
چو مر بنده‌ای را همی پروری به هیبت بر آرش کز او برخوری
وگر سیدش لب به دندان گزد دماغ خداوندگاری پزد
غلام آبکش باید و خشت زن بود بنده‌ی نازنین مشت زن
□
گروهی نشینند با خوش پسر که ما پاکبازیم و صاحب نظر
ز من پرس فرسوده‌ی روزگار که بر سفره حسرت خورد روزه‌دار
ازان تخم خرما خورد گوسپند که قفل است بر تنگ خرما و بند
سر گاو و عصار ازان در که است که از کنجدش ریسمان کوته است
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر نصرالله مردانی در مورد کازرون

خوشا صبح و صبوحی با همالان نظر بر طلعت فرخنده فالان
خداوندا بده صبری جمیلم که می‌نشکیبم از صاحب جمالان
خیالت این که برگردم ز خوبان چو درویش از در دریا نوالان
دلم چون گیسوی او بر کمر دید چو وحشی شد شکار کوه مالان
گهی کز کازرون رحلت گزینم بنالد از فغانم کوه نالان
غریبان را چرا باید که بینند بچشم منقصت صاحب کمالان
خطا باشد که چشم ترکتازت دل مردم کند یکباره نالان
مگر زلف تو زان آشفته حالست که در تابند ازو آشفته حالان
چنان مرغ دلم در قیدت افتاد که کبکان دری در چنگ دالان
عقاب تیز پر کی باز گردد بهر بازی ز صید خسته بالان
غزل خواجو بگوید بر غزاله مگر برآهوی چشم غزالان

شعر درباره کازرون

سوز غم تو آتشم از جان بر آورد مهر تو دودم از دل بریان بر آورد
چشم پرآب ما چو ز بحرین دم زند شور از نهاد قلزم و عمان بر آورد
گردون لاجورد بدور عقیق تو بس خون لعل کز جگر کان بر آورد
مرغ دلم زعشق گلستان عارضت هر دم هوا بگیرد و افغان بر آورد
ما را بباد داد و گر آن کفر زلف تست این مان بتر بود که ز ایمان بر آورد
هر لحظه چشم ترک تو چون کافران مست خنجر بقصد خون مسلمان بر آورد
با کوه اگر صفت کنم از شوق کازرون آه از دل شکسته‌ی نالان بر آورد
گر اشتیاق کعبه برینسان بود بسی ما را بگرد کوه و بیابان بر آورد
خواجو چنین که چشمه‌ی خونبار چشم تست هر دم معینست که طوفان برآورد

۱۳۹۸ آذر ۲۱, پنجشنبه

شعر در مورد قهدریجان ، شعر زیبا و کوتاه درباره شهرستان قهدریجان

شعر در مورد قهدریجان

شعر در مورد قهدریجان ، شعر زیبا و کوتاه درباره شهرستان قهدریجان
شعر در مورد قهدریجان ، شعر زیبا و کوتاه درباره شهرستان قهدریجان همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد قهدریجان

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو                                پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو                               ور از این بی خبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت                          آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم                         گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت                     سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد                             در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه ست این دل اشارت می کرد                 که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است                    گفت این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد                      گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال                        خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست                  گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔
آسمان بار غم
به دوش گرفت
چهره ی روزگار
را چون دید
جلوه ی آشنای شهر کبود
قاصد همزبان خشکی باد
گشته در این حصار کوه
اسیر
دیگر از قطره های عشق
نگفت
چشم گریان آسمان
خشکید
یار من
غمگسار هجران بود
در دلش
کشته های جنگ به یاد
اینچنین
در طلسم شهر اسیر
همنفس از دیار غصه
برفت
همدم زخم آسمان
گردید
نغمه از درد این زمانه
سرود
دل به این ناظران صحنه
نداد
انتظارش
نگاه چشم بصیر
آه
آه از عشقت آه
آه از این عشق سوزانت
وه که چه آتشی در نیستان وجودم انداختی
آن گرمی نگاهت .
آه از آن لحظه ای که روی همچو مهتابت
خواب و خیالم را دزدید .
چه زود شهروند شهر خیالم گشتی
و من چه سخاوتمندانه
خانه دل را برای تو ساختم
آری از یاد نخواهم برد
آن دمی را که
تیر نگاهت را در کمان ابروانت گذاشتی
و بسوی قلب من نشانه گرفتی
آری از یاد نخواهم برد …
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر قهدریجان

میخوام از شهری بگم با یه ستاره
اونجا که تا به همیشه بی بهاره
جایی که از نور ِ خورشید
حتی خواب ِ شب نداره
واسه مردم ِ دلکور
همه جا تیره و تاره
ابری نیست تُو آسمونش
که به حالشون بباره
رو تن ِ خاطره هاشون
کوله باری از غباره
لباشون غرق ِ سکوت و
قلباشون قاصله داره
توی این شهر ِ سیاه ِ صبح به ظاهر …… دلا از تنهایی مُردن ای مسافر
دلت و به جاده بسپار
دستت و به دست یک شعر
فانوسک به دست بگیر و
تو بشو خورشید ِ پر مهر
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد قهدریجان

امشب ، گرسنگان زمین ، قرص ماه را
از سفره ی سخاوت دریا ربوده اند
اما ، نسیم مست
در لحظه ی تکاندن این سفره ی فراخ
تصویر تابناک هزاران ستاره
را
چون خرده های نان
بر ماهیان خرد و کلان هدیه کرده است
وینان نسیم را به کرامت ستوده اند
امشب ، در امتداد افق ها و موج ها
شهر ایستاده است و شب از روی دوش او
لغزیده بر زمین
وینک که پلک پنجره ها باز می شود
گویی که گربه های سیاه از درون چاه
چشمان کهربایی خود را گشوده اند
امشب ، خدای خاک به تقلید کهکشان
شهری پر از ستاره پدیدار کرده است
وز معجزات اوست که صد آسمان خراش
در تیرگی ، به سرعت فریاد رسته اند
تا مژده آورند به شهر از طلوع ماه
این یک ، بسان لانه ی زنبور انگبین
آن یک به شکل
جعبه ی شطرنج آبنوس
وان دیگری به گونه ی یخچال خانگی
در باز کرده اند بر آفاق شامگاه
وز خانه های روشن و تاریک هر کدام
چون دزد تازه کار
با حیرت و هراس گذر می کند نگاه
بیننده از دریچه ی این قلعه های شوم
گر بنگرد به اوج
احساس می کند که همان لحظه ،
آسمان
در می رباید از سر حیران او ، کلاه
گر بنگرد به زیر
پی می برد که پیکر ناچیز آدمی
میخی است نیمه کوفته در پرتو چراغ
بر سینه ی صلیب درخشان چار راه
ور بنگرد به دور
نخل بلند ساحل دریا ، به چشموی
طفل برهنه ایست که در بستر حریر
کابوس
دیده است و به شب می برد پناه
اینجا : غرور آدمی و قامت درخت
در پیشگاه منزلت آسمان خراش
رو می نهد از سر خجلت به کوتهی
اینجا : صدای پای طلا می رود به عرش
تا آفتاب را برهاند ز گمرهی
اینجا در سرای دل از پشت بسته است
وز رمز قفل او نتوان یافت آگهی
اینجا : به جای نعره ی مستان کوچه گرد
شیون توان شنید ز باد شبانگهی
اینجا به رغم خلوت دریا و آسمان
شهر از صدا : پر است ولی از سخن : تهی
من ، در غیاب ماه ، برین ساحل غریب
مستانه پا نهاده و هشیار مانده ام
شادم که چون مناره ی دریا ، تمام شب
فانوس سرخ (‌ یا : دل
خون خویش ) را
در چنگ خود فشرده و بیدار مانده ام
شهر از فراز بام هویداست
پاییز ، برگ های درختان را
با دست های لرزان اوراق کرده است
چشمش هنوز در پی هر برگ می دود
باران ، نوار پهن
خیابان را
چون کفش عابرانش ، براق کرده است
وز هر دو سوی ، حاشیه ی این نوار را
دندان برگ های خزان خورده می جود
انواع سوسک های فلزین ، بر این نوار
همواره از دو سوی روانند
این رهروان زنده ی بی جان
با چشم های گرد درخشان
با شاخ های نازک نورانی
بی اعتنا به آدمیانند
من ، از فراز چتر درختان
همراه این نوار نگاهم را
تا دور می فرستم
آنجا که خانه های پراکنده
مانند جعبه های پر کبریت
در پنجه ی حریق خزانند
آنجا که نورهای پس پرده
سیگارهای شامگهانند
آنجا که روشنایی چشمک زن
چراغ
سر فصل رفتن است و سر آغاز آگهی
آنجا که عمر آدمی و قامت درخت
در پیشگاه منزلت آسمانخراش
رو می نهند از سر خجلت به کوتهی
آنگه ، من از فراز درختان دور دست
بار دگر به سوی خود آرم نگاه را
در آستان ، نظاره کنم شامگاه را
بینم که زیر بارش ابر سیاه مست
شهر از صدا پر است ولی از سخن ، تهی
بانگ اذان به گنبد افلاک می خورد
اما ، کلام حق
در انزوای خانه ی من ، ‌خاک می خورد
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر درباره قهدریجان

زمین ، ترحم باران را
در چشمه های کوچک ، از یاد برده است
و باد
چراغ قرمز نارنج های وحشی را
در کوچه های جنگل ،
خاموش کرده است
از دور ، تپه های پریشان ، بیرحمی نهفته ی ایام را
فریاد می زند
و سوسمارهای طلایی
در حفره های تنگ
همچون زبان گوشتی خاک
حرف از سیاه بختی با باد می زنند
زاغان در انتظار زمستان
بر شاخه های خشک
برف قلیل قله ی البرز را
با
چشم می جوند
در لای بوته های گون ، عنکبوت ها
بی بهره از لعاب تنیدن
سر گشته می دوند
زخم درخت های کهن ، آشیانه ی
گنجشک های شوخ جوان است
در پشتواره های حقیر مسافران
خون و غرور ، قائل نان است
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر درباره قهدریجان

در شهر
درها و طاق ها
مانند قد مردان
کوتاه است
از پشت هیچ پنجره ، دیگر
یک قامت کشیده
یا یک سر بلند ، نمایان نیست
داغ نیاز ، پینه ی مهر نماز را
از جبهه ی گشاده ی زاهد زدوده است
بر شیشه ها ، تلنگر وحشت
رؤیای کودکان را آشفته می کند
و گاهگاه ، باران
نقش و نگار بی رمق خون را
از زیر ناودان ها ، می شوید
مردان ، دل های مرده شان را
در شیشه های کوچک الکل نهاده اند
و دختران ، صفای عطوفت را
در جعبه های پودر
دیگر ، کسی رفیق کسی نیست
این یک ، زبان آن یک را
از یاد برده است
انبوه واژه های مهاجر
بی رخصت عبور
از
درزها به مطبعه ها روی می کنند
و بغض
این لقمه ی درشت گلوگیر
چاه گرسنگی را پر کرده ست
و نان خشک را
با آب چشم ، تر کرده ست
نیروی کودکی
در کوچه های تنگ شرارت
از صبح تا غروب ، دویده
بر بام ، در کمین کبوتر نشستهاست
چشم چراغ ها را با سنگ
بسته است
خورشید و ماه بادکنک های سرخ و زرد
در آسمان خالی ، پرواز می کنند
و روزها و شب ها این سکه های قلب
در دستهای چرکین ، ساییده می شوند
دیگر ، صدای خنده ی گل ها
الهام بخش پنجره ها نیست
آواز ،‌ کار حنجره ها نیست
سیگار در میان دو انگشت
از دیرباز
، جای قلم را گرفته است
و دود اعتیاد
دل ها و خانه ها را تاریککرده است
شوهر
پنهان ز چشم زن
در آرزوی بردن بازی
تک خال قلب خود را می بازد
و ، زن
نقاش خانگی
پیوسته . نقش خود را در قاب آینه
تکرار می کند
گل های کاغذی
و میوه های ساختگی را
در ظرف ها و گلدان ها جای می دهد
او ، عاشق طبیعت بی جان است
در شهر و در بیابان
فرمانروای مطلق ، شیطان است
در زیر آفتاب صدایی نیست
غیر از صدای ، زنجره هایی که باد را
با آن زبان الکن دشنام می دهند
در سینه ها ، صدای رسایی نیست
غیر از صدای
رهگذرانی که گاه گاه
تصنیف کهنه ای را در کوچه های شهر
با این دو بیت ناقص ، آغاز می کنند
آه ای امید غایب
آیا زمیان آمدنت نیست ؟
سنگ بزرگ عصیان دردست های توست
آیا علامت زدنت نیست ؟
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد قهدریجان

روزی دل من که تهی بود و غریب
از شهر سکوت به دیار تو رسید
در شهر صدا که پر از زمزمه بود
تنها دل من قصه ی مهر تو شنید
چشم تو
مرا به شب خاطره برد
در سینه دلم از تو و یاد تو تپید
در سینه ی سردم ، این شهر سکوت
دیوار سکوت به صدای تو شکست
شد شهر هیاهو ، این سینه ی من
فریاد دلم به لبانم بنشست
خورشید منی ،‌ منم آن بوته ی دشت
من زنده ام از نور تو ای چشمه ی نور
دریای منی ، منم آن
قایق خرد
با خود تو مرا می بری تا ساحل دور
اکنون تو مرا همه شوری و صدا
اکنون تو مرا همه نوری و امید
در باغ دلم بنشین بار دگر
ای پیکر تو ، چو گل یاس سپید
اردلان سرفراز
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔
شبی رکاب زدم شادمان بر
اسب خیال
به شهر کودکی خویشتن سفر کردم
به کوچه کوچه ی آن روزها گذر کردم
به کوچه ها که پر از عطر آشنایی
بود
به کوی ها و گذر های ساکت و خاموش
رهی گشودم و با چشم دل نظر کردم
به خانه ی پدری پا نهادم از سر شوق
به هر قدم اثر از نقش پای خود دیدم
اطاق و پنجره ها رنگ مهربانی داشت
به چهره ی پدرم رونق جوانی بود
نگاه مادر من نور زندگانی داشت
به یاری پدر و پشتگرمی مادر
چو طفل حادثه جو سینه را سپر کردم
در آن سرا که پر از عطر دوستی ها بود
نگاه من به سراپای کودکی افتاد
که در کنار پدر مست و شاد می خندید
و از مصیبت فردا خبر نداشت هموز
پدر برای پسر حرفی از خدا می زد
نوای مادر خود را شنیدم از سر مهر
میانه ی دو نماز
به شوق
کودک دلشاد را صدا می زد
به مهربانی او عشرت دگر کردم
شتابناک دویدم به سوی مادر خویش
ز روی روشن او غرق ماهتاب شدم
مرا فشرد در آغوش گرم خود از مهر
به لای لای دل انگیز او به خواب شدم
به عشق مادر خود سینه شعله ور کردم
به راه مدرسه طفلی صغیر را دیدم
کتاب و کیف به
دست
که مست و سر به هوا راهی دبستان بود
به هر نگاه ز چشمش هزار گل می ریخت
ز غنچه غنچه ی شادی دلش گلستان بود
ز شادمانی او حظ بیشتر کردم
دوباره همره آن اسب بادپای خیال
به روزگار غم آلود خویش برگشتم
چه روزگار سیاهی چه ابرهای غمی
نه عشق بود و نه آسودگی نه خاطر
شاد
نه مادر و نه پدر نه نشاط و زمزمه یی
چو مرغ خسته سرم را به زیر پر کردم
به سوگ عمر شتابنده یی که زود گذشت
درون خلوت خاموش ناله سر کردم
پدر به یاد من آمد که سر به خاک نهاد
چه گریه ها که به یاد غم پدر کردم
سپس به تعزیت مادر شکسته دلم
ز اشک دامن خود را پر از گهر
کردم
خدای من غم این سینه را تو می دانی
چه صبح ها که به رنجی رساندمش به غروب
چه شام ها که به اندوه سحر کردم
شباب رفت و پدر رفت و مهر مادر رفت
ز بینوایی خود خویش را خبر کردم
چه سود بردم از این روزگار وای به من
ز دور عمر چه ماندست در کف من هیچ
سکوت غمزده ام
گویدت به بانگ بلند
به جان دوست در این ماجرا ضرر کردم

شعر در مورد قهدریجان

شهریست در خموشی و دیوارهای
شهر
گشتند تکیه گاه من هرزه گرد مست
با خویشتن به زمزمه ام این حدیث را
یا هست آنچه نیست و یا نیست آنچه هست
داغم به
لب ز بوسه یک شب که شامگاه
زخمی نهاد بر دلم و آشنا شدیم
با یک نگاه عهد ببستیم و او مرا
نشناخت کیستم ! سپس از هم جدا شدیم
شهریست در خموشی پرهای یک کلاغ
بر پشت بام کلبه ی متروک ریخته
یخ بسته است ، گربه سر ناودان کج
مردی به راه مرده و مردی گریخته
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔
در شهر یک مجسمه بیدار است
چه روز چه شب
در شهر یک مجسمه بیداراست
تنها دو چشم سنگی بی مردمک شیشه ای حتی
با نگاهی ثابت
که هرگذرنده می پندارد به جانب اوست
که هر گذرنده می کوشد
خود را از این نگاه کنار بکشد
از این نگاه کمی سخره بار و کمی غمناک
اما کنار کشیدن ممکن نیست
از منظر نهان
هر کس به راه خویش روان است
و هیچکس در انحنای گمانی
گمانه نمی کند
اما همیشه
سرزنشی هست انگار
که عابران
از دام آن رها نتوانند شد
که دست و پای خود را گم می کنند
که خط عبور آن ها
کج گیچ
و شکسته می شود
و می گذرد از خطوط دیگر
که نباید می گذشت
و قطع می کند عبورهای دیگر را
که نباید می کرد
و شهر ناگهان
به طیف های درهمی از رفتارهای گیج ومکرر
تبدیل می شود
به طیفهای درهمی از رفتارهای منگ مدور
با این همه
در شهر یک مجسمه فقط بیدار است
چه روز چه شب
تنها دو چشم و نگاهی سنگین و سرزنش بار
و پوزخندی قاتل
بالای شهر
منوچهر آتشی
⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر قهدریجان

پشت این خانه حکایت جاریست
نیست بی رهگذری ، کوچه خمار
هرزه مستی است برون رفته ز خویش
می کشاند تن خود بر دیوار
آنچنانست که گویی بر دوش
سایه اش می برد او را هر سو
نه تلاشی است به سنگین قدمش تا جایی
نه صدایی است از او
در خیالش که ندانم به کدامین قریه است
خانه ها سوخته اینک شاید
قصر ها ریخته شاید در شب
شاید از اوج یکی کوه بلند
بیرقش بال برابر گذران می ساید
دودش
انگیخته می گردد با ریزش شب
دره می سازد هولش در پیش
مست و بیزار و خموش
می رود کفر اندیش
در کف پنجره ای نیست چراغ
که جهد در رگ گرمش هوسی
یا بخندد به فریبی موهوم
یا بخواند به تمنای کسی
می برد هر طرف این گمشده را
کوچه ی خالی و خاموش و سیاه
وای از این گردش بیهوده چو باد
آه از این کستی بی عربده آه
شهر خاموشان یغما زده است
کوچه ها را نچرد چشمی از پنجره ای
نامه ای را ندهد دستی پنهان به کسی
ساز شعری نگشاید گره از حنجره ای
یک دریچه نگشوده است به شب
تا اتاقی نفسی تازه کشد
تا
نسیمی چو رسد از ره دشت
در ، ز خوابی خوش ، خمیازه کشد
پشت در پشت هم انداخته اند
خانه ها با هم قهرند افسوس
شب فروپاشد خاکستر صبح
بادها زنده ی شهرند افسوس
مست آواره به ویرانه ی صبح
پای دیواری افتاده به خواب
خون خشکیده به پیشانی اوست
با لبش
مانده است اندیشه ی آب
به من نگاه کن
درست به چشم هایم
می دانم که تازه از زیر چتر برگشته ای
می دانم که وقت نمی کنی دلت برایم تنگ شود
ولی من از دلتنگی تمام وقت ها برگشته ام
حالا که آمده ای
اتاق رو به رفتن است
ما به میهمانی دورترین کتابهای جهان می رویم
تو را و مرا
به قضاوت آسمان می گذارم
و چترم را به قضاوت برف
سکوتی اگر بود
در راه ، تمام حرف های با خودم را
افشا می کنم
ابتدا سکوت شد
به حرف هایم نگاه کن
می خواهم از دهان اشعیای نبی
سرود بخوانم
می خواهم از همچنان ابر بالای سفر بگذرم
می خواهم بهچترهای خسته دست بکشم
تا خاموش ترین کلمات پنهان بیایند
به تمام وقت هایی که نداری
می خواهم برای تمام نشستن ها
انگشت ها و سیگارها
جای دور برای خیره شدن بیاورم
می خواهم به چشم هایت نگاهکنم
تاکودکی هایت رابه دنیا بیاوری
برادران بارانی ام
که زیر چتر
خواهران برفی ام
که بی چتر
دارم به شهر شما دست می کشم
دارد از وقت هایی که ندارید
صدای دورترین سرودهای جهان می آید
من از مرزهایی که هنوز ، می آیم
دارم اینجا خانه ای می سازم
همین جای وقت هایی که ندارید
دارم به شهر شمانگاه می کنم
دارد از تمام کوچه های مرده
صدای کودکان و سرودمی آید
و زنانی که به پنجره می آیند
و مردانی که به چشم انداز
دارم به شهر شما دست می کشم
قسم می خورم به چتر که باز می شود
قسم می خورم به تماشا که شهر
پر از حرف های تازه شود
برادران بارانی ام
خواهران برفی ام
از درست به حرف هایم نگاه کن
راهی به کودکی های جهان می رود
از درست به چشم هایم نگاه کن
راهی به
سرودهای فراموشی
می خواهم چشمهایمان را به قضاوت جاده بگذارم
و شهر شما را به قضاوت آسمان
حرفی اگربود
تو از تمام وقت های با خودت
چیزی بگو
ابتدا سکوت است